رضا قليخان هدايت
2166
مجمع الفصحاء ( فارسي )
اصل سخنها دم است سوى خردمند * معنى باشد سخن به دم شده معجون گر به سخن زنده كرد مرده مسيحا * چون سخن خوب نيست سوى من افسون گفتهء دانا چو ماه نو به فزونى است * گفتهء نادان چنو كهن شده عرجون فضل طبرخون نيافت سنجد هرگز * گرچه بديدن چو سنجد است طبرخون و له ايضا كميت زبان را ضمير است ميدان * سوارش چه چيز است جان سخندان خرد را عيان ساز و انديشه را زين * بر اسب زبان اندرين پهن ميدان سواران تازنده را نيك بنگر * درين پهن ميدان ز تازى و دهقان عرب بر ره شعر دارد سوارى * پزشكى گزيدند مردان يونان يكى باز جويد نهان را ز پيدا * يكى باز داند گران را ز ارزان كه دانست ز اول چه گويى كه ايدون * زمان را بپيمود شايد به پنكان كه دانست كز نور خورشيد گيرد * همى روشنى ماه و برجيس و كيوان كه دانست كاندر هوا بيستونى * ستاده است دريا و كوه و بيابان كه دانست كاين تلخ و ناخوش هليله * حرارت براند ز تركيب انسان كه بود آنكه او ساخت شنگرف رومى * ز گوگرد سرخ و ز سيماب لرزان كه دانست كافزون شود روشنايى * به چشم اندر از سنگ كوه صفاهان كه بود آنكه كمتر ز گفتار او شد * عقيق يمانى ز لعل بدخشان نگر جانور زان عزيز است بر ما * كه بسيار نفع است مار از حيوان همى خويشتن را نبينيم نفعى * نه در سيم و زر و نه در در و مرجان به درمان چشم سر اندر بماندى * يكى چشم دل را بكن نيز درمان ز چشم سرت گر نهانست چيزى * بماند ز چشم دل آن چيز پنهان نهان نيست چيزى ز چشم سر و دل * مگر كردگار جهان فرد سبحان خرد هديهء اوست ما را كه در ما * به فرمان او شد خرد جفت با جان به فرمان كسى را شود نيكبختى * به دو جهان كه باشد خرد را به فرمان